۱. مقدمه
در معرفی کتاب «خنگمان میکنند»، به عملکرد نظام آموزشی اجباری پرداختیم. این نوشتار با بررسی دگرگونیهای ساختاری آموزش در طول تاریخ و ترسیم چشمانداز آینده، تلاش میکند راهی برای گذار از «وضع موجود» به «وضع مطلوب» بیابد.
آبراهام مازلو در هرم معروف خود نیازهای انسان را از کف هرم تا بالای آن اینگونه تقسیمبندی میکند: ۱. نیازهای فیزیوکوژیک شامل نیازهای پایهای برای زنده ماندن مانند خوراک پوشاک مسکن. ۲. نیاز به امنیت شامل امنیت جسمی، شغلی، مالی و سلامت. ۳. نیاز به عشق و تعلق شامل نیاز به روابط اجتماعی، دوستی، خانواده و عشق. ۴.نیاز به احترام شامل عزتنفس، احترام دیگران، موقعیت اجتماعی. ۵.خودشکوفایی بالاترین سطح یعنی تحقق استعدادها، خلاقیت و رشد فردی میباشد. مازلو معتقد است تا نیازهای سطوح پایینتر برآورده نشوند، انسان به سطوح بالاتر دست نمییابد (یا بسختی دست مییابد.)
در یک تقسیمبندی بنیادین میتوان محرکهای انسان به در سه مرحله خلاصه کرد. نخستین محرک تلاش برای بقاست. انسان در این دوره برای حفظ جان خود تلاش میکند. دومین محرک در اجتماع پدید میآید، جایی که افراد حاضرند جان خود را برای آرمانهای زندگی جمعی نظیر آزادی، عدالت اجتماعی یا هر آرمان ایدئولوژیک دیگر بدهد. سومین محرک، میل به سرگرمی با انجامدادن کارهای خلاقانه است. محرکی که به آخرین مرحله از هرم نیازهای مازلو مربوط میشود. سعدی در حکایتی در کتاب گلستان (مواعظ، غزل ۱۸: خور و خواب و خشم و شهوت، سبعیّت است و غفلت/ حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت) تفاوت انسان و حیوان را نه در غرایز طبیعی بلکه در عقل، معرفت و فضیلت میداند. واضح است درصورتی که جامعهای مسائل حل نشده و تلنبار شده داشته باشد پرداختن به نیاز خود شکوفایی امری مشکل خواهد بود اما غیر ممکن نیست.
تامین نیازهای اولیه توسط خانواده (و در برخی از کشورهای توسعه یافته توسط دولت) امکان گذار از نیازهای پایه و تحصیل معرفت، دانش و فضیلت فراهم میشود که بسته به آنکه سطح حمایتها (چه مادی و چه معنوی) چگونه باشد و ساختار اقتصادی-اجتماعی در چه وضعیتی باشد، فرصتهای گوناگونی پیش روی انسان قرار میگیرد. اما در هر صورت فرصتیست که میتوان از آن نهایت بهره را برد یا آنکه آن را از دست داد. این امر تابع کیفیت انتخابهای ما از دادههایی است که از چهار منبع مدرسه، خانواده، جامعه و اینترنت (که بصورت خام دائما در معرض آن قرار میگیرم) بدست میآید.
۲. وضع موجود آموزش در ایران
سیستم آموزش، بخشی از یک سیستم اجتماعی است. در نوشتار قبلی گفتیم نظام سلطه منافع خود را با انتقال نظام آموزشی خود برای اداره هم هزینه مستعمرات خود و تولیدِ تربیتیافتگان بومیِ مطیع ایجاد کرده است. به عبارت دیگر، نظم بینالمللی موجود در پی آن است تا به هزینه کشورهای جهان سوم، نیروی کار باکیفیت تربیت شده و ناراضی از وضع موجود اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را که برای رشد استعدادهایشان مجبور به مهاجرت بوده را در راستای تقویت سیستم اجتماعی خود (کشورهایی که در یک منازعه هژمونیک قرار دارند) قرار میدهد.
تحریک به اتخاذ سیاستهای تخریبکننده رابطه میان مردم و حکومت، سطح نارضایتیهای عمومی و بیآیندگی را به درجهای میرساند که سیستم اجتماعی با نرخ بالای مهاجرت روبرو شود. این مکانیزم با سیاستهایی مانند جنگ، کودتا، تحریم و از طریق تضعیف بنیه تولید ملی منجر به تهی شدن از منابع مادی و انسانی (در ایران سیاستهای اقتصادی فعلی مانند سیاست تضعیف ارزش پول ملی و شوک وارد کردن به قیمت حاملهای انرژی ) در راستای تحقق اهداف پیش گفته میباشد.
نابرابری در کل سیستم اجتماعی، پیامد دیگر این سیاستها بوده که اثر خود را با ایجاد شکاف در برخوردای از امکانات آموزش برجا گذاشته و نارضایتی عمومی دائما تشدید میکند. از یک سو افزایش نرخ ترک تحصیل کنندگان و از سوی دیگر رقابت مخرب (کنکور) میان کسانی که توانایی تامین مادی و معنوی فرزندانشان را دارند به تداوم این نابرابریها منجر شده است. علارغم آنکه تحصیلکنندگان تحت فشار شدید اینگونه رقابت مخرب قرار دارند، خانوادهها فرزندان خود را تشویق و انتظار پیشرفت در این مسیر را دارند. این امر زمینهای را پدید آورده که تعلیم دیدگان بدون شناخت خود، شناخت رشتههای علمی مختلف و صرف کمترین تلاش برای یادگیری خلاق که نیازمند وقت آزاد است تمامی انرژیشان صرف تست زدن میشود. فرآیندی که پیش از ورود به دانشگاه و در مدرسه برای کشف و پرورش استعدادها باید با داشتن وقت آزاد انجام میشد به دوره پسا کنکور و دانشگاه موکول شده و آنها را دچار تلاطم و دستپاچگی و تا حدودی از خود بیگانگی کرده است. هر انتخاب، محدودیتهایی برای ما ایجاد میکند، ما را در مسیری قرار میدهد و انتخابهای بعدی ما را مقید میکند.
۳. ضرورت درک اهمیت مسئله انتخاب
در نظریه سیستمها از سیستمهای باز و بسته سخن گفته میشود. یک سیستم بسته با محیط پیرامون خود تعامل ندارد. به زبان تخصصی سیستم تبادل ماده و انرژی ندارد یا تبادل ناچیز دارد. یک سیستم اجماعی زمانی پویایی خود را حفظ خواهد کرد که بتواند دائما با افزایش ماده و انرژی به حیات خود تداوم بخشد و در صورتی که در وضعیت عکس آن دچار شود، بتواند خود را اصلاح کند. این سیستم ممکن است از پویاییاش کاسته شده و دچار کاهش ماده و انرژی شده و وارد یک حلقه لوپ بستهای شود و نتواند خود را اصلاح کند و از بین برود. این مسئله هم برای سیستم اجتماعی و هم برای یک انسان صادق است. کسی که دائما در حال یادگیری و اصلاح خود نباشد میتواند در دام لوپ بسته گرفتار شده و با یک افکار ثابت تا پایان عمر زندگی کند. این میتواند یک سیستم بسته باشد. کسی که بیمار میشود و درمان نمییابد میتواند دچار لوپ بسته شده و از بین برود. اگر در یک نظام آموزشی، بجای همکاری که با حل چالشها بصورت گروهی میآموزد که تنها با share کردن دانش و درک محدودیتهای خود میتوان رشد کرد، بر طبل رقابت مخرب کنکور بکوبد در دام لوپ بسته گرفتار شده است.
اگر در کشور ما اینگونه مسائل مغفول مانده بدلیل آن است که ما همچنان در پارادایم یک نظام آموزشی اجباری موج اول انقلاب صنعتی قرار گرفتهایم (در بخش تاریخ آموزش توضیح داده خواهد شد) که منجر به ظهور نخستین مدارس عمومی گردیداند. اگر جامعه در مدار یک سیستم بسته قرار بگیرد، تکتک اعضای خود را به آنسو میکشاند و پیش از اصلاح سیستم اگر کسی نتواند اثرات مخرب این تاثیر اجتماعی را درک و از آن رهایی یابد، همراه با آن سیستم دچار زوال خواهد شد. ایجاد پویایی در درون یک فرد زمانی ممکن خواهد بود که بتواند عوامل بازدارنده را شناخته و بجای فرار رو به جلو، آنها را حل کند. خارج شدن از این مدار بسته و قرار گرفتن بر مدار یک سیستم باز نیازمند آگاهیست. کسی که با به چالش کشیدن خود، باورهای پذیرفته شده محیط پیرامونی که او را در این مسیر نگه میدارد، آموزش و خود-یادگیری آزادانه و تقویت تفکر انتقادی برای کسب فضیلت استقلال فکری بتواند خود را در یک فرآیند آشناییزدایی (defamiliarize) از پدیدههای پیرامونی قرار دهد. در این نوشتار منحصرا به نظام آموزشی خواهیم پرداخت.
۴. مروری بر تاریخ دگرگونی آموزش برای درک آینده
ابناء بشر امروزی (هموساپینها) در مقایسه با (نئاندرتالها) که منقرض شدند دو ویژگی مهم در حفظ خود در حیات وحش داشتند. ۱. بکارگیری قوه خلاقیت مثلا برای کشف آتش و ۲. ایجاد اجتماعهای کوچک و همکاری برای حل مسائل. محرکِ تلاش برای بقا، مهمترین عنصر ترجیح همکاری بجای رقابت بوده است. اعتماد میان یک گروه در حل معمای شکار گوزن بر اساس نظریه بازیها بسیار حیاتی بوده.
مردمان فلات ایران و مناطق پیرامونیاش، منشاء اکتشافهایی مانند اهلی کردن گیاهان و حیوانات و استخراج، آهن، مس و … بوده است. با امکان کاشت دانه، اسکان طولانی مدت برای برداشت آن فراهم شد و نخستین یکجانشینیها محقق شده است. دستیابی به تکنولوژی پیچیده آرد کردن و پختن نان کالری زیادی آزاد کرده و تامین خوراک، پوشاک و مسکن، امنیت گذار به مرحله بعدی نیازها فراهم کرده است. حال چگونه این دانش به ملل مختلف انتقال پیدا کرد؟
این دانش عملی در ابتدا سینه به سینه و فرد به فرد انتقال پیدا میکرد. هر فرد بنا به پیشه خانوادهاش شغلش مشخص بود. از این رو تمرکز بر مهارتهای عملی مانند کشاورزی، دامپروری و … بوده است. گسترش ویژگیهای زبان برای انتقال دانش بسیار حیاتی بود. کشف خط در بینالنهرین امکان ثبت دانش را فراهم کرد. ابتدا بر روی گِل، سپس بر روی چرم و پوست حیوانات و نخستین بار بر روی کاغذ پس از کشف آن در چین انجام شد. تنوع محصولات تولیدی بشر زمینههای مبادله را فراهم نمود. نخستین بازارها شکل گرفت و با رونق تجارت و صنعت (مانند صنعت پارچهبافی) شهر پدید آمد. ظهور تکنولوژی مکتوب کردن دانش، امکان ثبت و انتقال توسط عالمان را فراهم کرد. شهرنشینی فرصتی برای کاوش بیشتر بشر در میان طبیعت بود و دانش ریاضیات، طب، نجوم، جغرافیا، شیمی، زیستشناسی، فیزیک و را سبب شد.
بدلیل آنکه نسخ محدودی از کتب وجود داشته و کاتبان توان محدودی برای نسخهبرداری داشتند، آموزش در این دوره بصورت غیررسمی بوده و امکان بسط دانش فراهم نبود. علارقم وجود جنگها و وجود واقعیتهایی مانند به آتش کشیدن کتابخانهها و صعود و افول تمدنهای بشری در این دوره، عالمان در تلاش برای حفظ دانش مکتوب بوده و انتقال آن از جایی که دچار زوال شده به جایی که رو به صعود بوده ادامه پیدا کرد و برخلاف تاریک و تلخ بودن تاریخ، کشمشها و جنگهای و قتلها و غارتها و تجاوزها و بردهداریها، عدهای دانش مکتوب را به نسلهای بعدی انتقال داده و فانوس امید را برای غلبه بر محرکهای ابتدایی و محرکهای اجتماعی روشن نگه داشتند. (به عنوان نمونه میتوانید فیلم آگورا و سپس کتاب نقشه دانش نگاه کنید.)
کشف کاغذ، قطبنما، کشتیسازی و باروت ابتدا در چین صورت گرفت اما با انتقال آن به اروپا در دوره رنسانس زمینه تحول بعدی تاریخ زندگی بشر فراهم گردید. اختراع ماشین چاپ توسط گوتنبرگ نخستین امکان بشر برای بسط دانش به عموم مردم را فراهم نمود. با وقوع انقلاب صنعتی و گسترش شهرنشینی نخستین تحرکات برای عمومی کردن آموزش (ابتدا در آلمان) در میان کودکان و سپس سنین بالاتر ایجاد شد.
صنعتگرایی به انسان نوع جدیدی نیاز داشت. این دوران به مهارتهایی نیاز داشت که خانواده توانایی تامین آن را نداشت. صنعتگرایی نظام ارزشهارا که پیش از این توسط خانواده به فرزند منتقل میشد جبراً متحول کرد. هدف تربیت انسانی بود که مثل ابزار عمل کنند. اندیشه جمع کردن تودههای محصلین (ماده خام) که معلمین (کارگران) آنها را در یک مدرسه متمرکز (کارخانه) عمل آورند، هدف ایجاد مدارس در موج اول انقلاب صنعتی بود. جهانی پر از کارهای تکراری در داخل یک بنای پر از دود و سر و صدا و ماشینآلات و شرایط زیست شلوغ و پرجمعیت و انضباط جمعی؛ جهانی که در آن زمان را دیگر نه بر اساس گردش ثابت خورشید و ماه، بلکه سوت و ساعت کارخانهها تنظیم میکردند.
تمام سلسله مراتب اداری آموزش و پرورش که بعدها شکل گرفت و رشد یافت، بر اساس الگوی بوروکراسی صنعتی ساخته شد. سازمانبندی علوم نیر در رشتههای ثابت و همیشگی بر اساس فرضیات صنعتی صورت گرفته بود. کودکان از جایی به جای دیگر میرفتند و در محلهایی از پیش تعیین شده مینشستند. زنگها برای اعلام تغییرات زمان به صدا در میآمدند. آن بخش از آموزش و پرورش که امروزه بیشتر از همه مورد نقد و نکوهش قرار میگیرد – دستهدسته کردن شاگردان، فقدان فردیت، سیستمهای خشک نشستنِ سر کلاس، گروه بندی، رتبهبندی و نمره دادن، نقش آمرانه معلم – همگی دقیقا همان چیزهایی است که آموزش و پرورش دولتی و همگانی بصورت ابزار موثر انطباق دادن با دنیای جدید صنعتی است. جوانان از درون این دستگاه آموزش و پرورش، وارد جامعهای میشوند که ساختار شغلی و نقشها و نهادهایش شبیه مدرسه است. محصل هم چیزهایی را فرا میگرفت که بعدها میتوانست از آنها استفاده کند، و هم با روشی زندگی میکرد و تعلیم میدید که خود نمونه همان شیوهای بود که در آینده خودش نیز آن را دنبال میکرد. (فیلم machine times چارلی چاپلین به خوبی این سیستم کارخانهای را به تصویر میکشد)
در سیستمهای تکنولوژیکی آینده، ماشینها و دستگاههای سریع و متحرک و خودتنظیمکننده به جریان امور مادی خواهند پرداخت و انسانها با جریانات اطلاعات و بینش سر و کار خواهند داشت. ماشینها به طور روزافزون به امور مادی خواهند پرداخت و انسانها به کارهای ذهنی و خلاقانه. هم ماشینها و هم انسانها به جای آنکه در کارخانههای بزرگ و شهرهای کارخانهای متمرکز شوند، در سراسر جهان پراکنده خواهند شد. کار و فعالیت انسان از کارخانهها و ادارات شلوغ به اجتماع و خانه منتقل خواهد شد. مشاغل از حالت متصلب اولیه با ساعت کاری خشک، منعطفتر شده و زمان فعالیت نیز شناور خواهد شد. ارزشیابیهای نمرهمحور و تستمحور جای خود را به ارزشیابیهای مهارتمحور و مسئله محور خواهند داد.
۵. جمعبندی: گذار از کارخانه انسانسازی به کارگاه آفرینشگری
تاریخ آموزش، روایت تلاش بشر برای رهایی از زنجیرهای غریزه و رسیدن به اوج خردورزی است. از نخستین جرقههای آتش که در دل غارها روشن شد تا نخستین خطوطی که بر لوحهای گِلی نقش بست، از کارگاههای صنعتی موج اول تا کلاسهای پرازدحام امروز، آموزش همواره آینهٔ تمامنمای آرزوها و تناقضهای انسان بوده است. اکنون، در تقاطع تاریخ و فناوری، این پرسش سرنوشتساز پیش روی ماست: آیا آموزش همچون گذشته، ابزاری برای تکرار چرخدندههای نظامهای سلطه خواهد بود، یا فانوسی برای روشنایی راه انسانِ خودشکوفا؟ آیا آموزش بازتولیدکنندهٔ نظم موجود خواهد بود یا پیشران تغییر؟
نظام آموزشی امروز ایران، در میانهٔ میدان مینِ دو نیروی متضاد گرفتار است: از یکسو، میراثِ سنگینِ «پارادایم موج اول انقلاب صنعتی» که دانشآموزان را به مواد خامِ کارخانههای مدرن تبدیل میکند، و از سوی دیگر، فریادِ خاموشناشدنیِ نسلهایی که تشنهٔ کشف استعدادها و خلق جهانی نوین هستند. این تناقض، نه یک تصادف، که بازتابی از تضادهای بزرگتر در سیستم اجتماعی است؛ سیستمی که با سیاستهای اقتصادی مخرب، نابرابری را دامن میزند و با تبدیل آموزش به میدان رقابتِ مرگوزندگی، فرصتِ «زمان آزاد» برای تفکر و خلاقیت را از جوانان میرباید.
اما تاریخ به ما آموخته است که تمدنها نه در اوج رفاه، که در عمق بحرانها متولد میشوند. همانگونه که گذار از شکار به کشاورزی، انسان را از اسارت غریزهٔ بقا رهانید، و انقلاب چاپ، دانش را از انحصار نخبگان بیرون کشید، اکنون نیز میتوان با بازتعریف آموزش، از دل بحرانهای کنونی گامهای موثری برداشت.
دگرگونی آموزشی در گرو سه گام بنیادین است:
۱. گسست از DNA موج اول انقلاب صنعتی: سیستمهای بستهٔ آموزشی، با نمرهمحوری و رقابت مخرب، دانشآموزان را در چرخهای تکراری زندانی کردهاند. برای خروج از این چرخه، باید «کدهای ژنتیکی» آموزش را بازنویسی کرد: جایگزینی کلاسهای خشک با کارگاههای حل مسئله، تبدیل معلمان از «ناظران انضباط» به «مربیان خلاقیت»، و تغییر مأموریت مدارس از «تولید نیروی کار» به «پرورش انسانهای چندبُعدی».
۲. پیوند هرم مازلو و آموزش: خودشکوفایی، آن اوج درخشان هرم مازلو، تنها زمانی ممکن است که پایههای هرم—عدالت اقتصادی، امنیت روانی، و تعلق اجتماعی—استوار باشد. نظام آموزشی نمیتواند در جزیرهای جدا از فقر، نابرابری، و بیآیندگی به حیات خود ادامه دهد. اصلاح آموزش، گرهخوره با اصلاح ساختارهای کلان اقتصادی است: حمایت از تولید فناورانه، ایجاد فرصتهای شغلی پایدار، و تضمین دسترسی عادلانه به منابع آموزشی.
۳. همکاری به جای رقابت: آموزش امروز، به جای تقویت همکاری—آن نیرویی که نیاکان ما را در شکار گوزنها پیروز کرد—به میدان جنگ رقابتی تبدیل شده است. آیندهٔ آموزش، در گرو تبدیل کلاسها به «میدانهای همکاری» است: جایی که دانشآموزان نه رقیبان، که همپیمانانی برای غلبه بر چالشهای واقعی—از تغییرات اقلیمی تا شکافهای اجتماعی—هستند.
آموزش واقعی، نه در انباشت محفوظات، که در توانایی نقد وضع موجود، کشف ناشناختهها، و خلق زیباییهاست. اگر نیاکان ما با کشف آتش، تاریکی غارها را شکستند، ما نیز میتوانیم با افروختن آتش خلاقیت، تاریکیِ نظامهای آموزشی منسوخ را بسوزانیم و از خاکستر آن، مدرسهای بسازیم که در آن، هر کودک—نه یک شمارهٔ پرسنلی، که جهانِ کوچکی است پر از رمز و راز—و هر کلاس درس، نه زندانی از ساعت و نمره، که کارگاهی برای ابداع فردا.
این تغییر، نه با شعار، که با گامهای کوچک معلمانی آغاز میشود که به جای انضباط، خلاقیت میآموزند؛ دانشآموزانی که به جای تستزنی، مسئلهگشایی میکنند؛ و خانوادههایی که به جای تقلید کورکورانه، فضای کشف استعدادها را فراهم میسازند.